توی آینه که نگاه میکنم، هزارتا چیز می بینم که نمیشه دوستشون داشت؛ اما من سرجمع از دهن افتاده بودم. به اخلاقِ تند و نگاه ناجور و پیشونی کوتاه ربطی نداشت.
''از تو چه مانده است، بعد از آن که رهایت کردند؟''می گویم خاموش باش، من همانم که هستم.''از تو چه مانده است، بعد از آن که رهایشان کردی؟''می گویم حرف نزن، تیک تاک ساعت دارد می رود روی اعصابم. می بینی؟من